|
لینک کوتاه کپی شد

ماجرای چلوکبابی که شهید باکری به آن لب نزد

بی سیم زد به خط تا مطمئن شود که از همین غذا به بچه های خط که در اول در گیری ها هستند هم رسیده یا نه و تا مطمئن نشد، لب به غذا نزد.

ماجرای چلوکبابی که شهید باکری به آن لب نزد

مسیر صفی آباد _ دزفول یک منطقه خوش آب و هوا و دارای طبیعت بسیار زیبایی است. باغ های مرکبات و سیفی جات زیادی هم در این مسیر وجود دارد. یک بار وقتی از این مسیر رد می شدیم، کنار جاده ایستادیم و مقداری سبزی چیدیم که با غذای ظهر بخوریم.

ظهر، هنگام خوردن غذا، آقا مهدی با دیدن سبزی وسط سفره گفت: «ما این امکان رو داریم که با غذامون سبزی بخوریم،بقیه بچه ها که این امکان رو ندارن چی؟

یا ما هم باید مثل اونا باشیم، یا اونا هم باید با غذاشون سبزی بخورن.»

خلاصه برنامه ای چید که تدارکات لشکر هر روز می رفت سبزی شسته و بسته بندی از دزفول تهیه می کرد و همراه غذا به بسیجی ها می دادیم.

بار دیگر، یک روز بعد از شروع عملیات، برای ناهار چلوبرگ آوردند، عجب چلو برگ دبشی هم بود، انگار از رستوران های خود تبریز آورده بودند. وقتی سفره را انداختیم و خواستیم غذا بخوریم، آقا مهدی گفت: «صبر کنین!»

بی سیم زد به خط تا مطمئن شود که از همین غذا به بچه های خط که در اول در گیری ها هستند هم رسیده یا نه و تا مطمئن نشد، لب به غذا نزد.

او تا این حد اخلاص داشت و هر چیزی را که برای خودش می خواست، برای دیگران هم می خواست. اگر امکاناتی بود که بقیه نمی توانستند از آن استفاده کنند، او هم از آن امکانات استفاده نمی کرد. به خاطر همین کارهایش بود که بر دل های بچه ها حکومت می کرد.

برگرفته از کتاب نمی توانست زنده بماند/ خاطراتی از شهید مهدی باکری

راوی: غلام حسین سفید گری

شناسه خبر: ۹۴۰۳۷

ارسال نظر

پربازدیدترین